|
هـی رفیق زمان است که وفاداریِ تو را ثابت میکند نه زبان
|
کنیزی مریض احوال به حضور شیخ رسیدندی و تا خواست طرح مسئله کند
شیخ فرصت نداد و ج*م*ا*عی با او کرد.
بعد از جم*اع از او پرسید: دخترم بگو ببینم مشکلت چیه؟
کنیز که در حال لباس پوشیدن بود گفت:
شنیده ام شما میتوانید بیمار ایدزی را شفا دهید شیخ...
شیخ که این را شنید سرش گیچ رفت و فریاد زد:
مادرتو گ*ا*یدم ج*ن*د*ه خانوم .
اون عیسی بود نه من ،
مریدان که شاهد این صحنه بودند جملگی نعره ها سردادند و پاره شدن از خنده
مرگت
درست از لحظه یی آغاز می شود
که در برابر آن چه مهم است ، سکوت می کنی . . .
(مارتین لوتر کینگ)
ازینا مودب تر نداشتم!
دیگه خودتون باهاش بسازین!