هـی رفیق زمان است که وفاداریِ تو را  ثابت میکند  نه زبان

کنیزی مریض احوال به حضور شیخ رسیدندی و تا خواست طرح مسئله کند

 شیخ فرصت نداد و ج*م*ا*عی با او کرد.

 بعد از جم*اع از او پرسید: دخترم بگو ببینم مشکلت چیه؟

کنیز که در حال لباس پوشیدن بود گفت:

شنیده ام شما میتوانید بیمار ایدزی را شفا دهید شیخ...

شیخ که این را شنید سرش گیچ رفت و فریاد زد:

مادرتو گ*ا*یدم ج*ن*د*ه خانوم .

اون عیسی بود نه من ،

مریدان که شاهد این صحنه بودند جملگی نعره ها سردادند و پاره شدن از خنده


مرگت

درست از لحظه یی آغاز می شود

که در برابر آن چه مهم است ، سکوت می کنی . . .

 

 (مارتین لوتر کینگ)

 

ازینا مودب تر نداشتم!

دیگه خودتون باهاش بسازین!

 



برچسب‌ها: بدبختی ما خوشگلا اینه که, همیشه تو یادا میمونیم
+ تاريخ ۱۳۹۲/۰۶/۲۵ساعت 10:38 نويسنده ✘ ALI ✘ |