|
هـی رفیق زمان است که وفاداریِ تو را ثابت میکند نه زبان
|
یه بار علی داشت از خاطرات خدمتش بزام تعریف میکرد که
یه روز تو پادگان اعلام کردن قراره از حوزه ی علمیه بیان بازدید
سربازا به هیچ وجه یک هفته حق اصلاح صورتشونو ندارن
خلاصه روز موعود فرا رسید
علی میگفت منم صب رفتم ریشمو باتیغ زدمو واستادم تو صف
همه ریشو پشم داشتن، این یارو حوزویه هم هی
یه دستی به ریش این بچه ها میکشیدو میگفت :
چه سربازان با ایمانی! چه سربازان مومنی
تا رسید به من ، گفت : تو چرا ریشتو زدی ؟
منم شورتمو کشیدم پایینو گفتم:
دیدی دیرین، مامور مخفی علی آقا مدیریت خرااا :)))))