|
هـی رفیق زمان است که وفاداریِ تو را ثابت میکند نه زبان
|
سره شیلنگو عنی میکرده اومده دم ازمردیُ مردونگی میزنه :))
شیخ مشغول استعمال ساقه ی گلی بود تا به عالم خلسه فرو رود و روایتی جدید سازد.
ناگهان یکی از مریدان بر او وارد شد.
شیخ هول کرد و رول در خشتک خود پنهان نمود.
باری مرید تیز بود و بو برد و پرسید
"یا شیخ خجالت نمیکشی؟"
شیخ دستی بر ریش خود کشید و مرید دوباره پرسید
"شیخ از برای چه چت میکنی؟"
شیخ نگاهی به مرید انداخت و با لبخند پاسخش گفت
"تا بخندم"
مرید ماند اندر شگفت و پرسید
"یا شیخ به چه میخندی؟"
شیخ رول از خشتک بیرون نهاد دمی گرفت و پاسخ داد
"به قبر ننت"
مرید دامن از کف داد و از هیبت جواب شیخ خشتک خیس کرد
و تا بلاد کفر دولا دولا باد از معده خارج کرد.(( میگن بهداد گ.زوی کبیر بوده))
حوادث بعد از ظهور-کتاب پنج-ص345
شیخ الزمان