|
هـی رفیق زمان است که وفاداریِ تو را ثابت میکند نه زبان
|
توحید تابستونیه داشت عز تو یه کوچا اصفان رد میشد....![]()
زنگی یه خونا را زد (عز غرار خونه ذفر) عا گف: میدونم شوما خسیسین...
من فقط یه لیوان آب میخوام میشه بهم بدین؟؟؟![]()
ذفر یه پیاله شربت آبلیمو براش میارد توحیدم میخورد عا میگد:
ایول داش هر کی ازتون آب بخواد شربت لیمو میدین بش؟؟![]()
ذفر: نه این شربت دیشب توش سوکس بود گذاشتیم گوشه یخچال....
شوما اومدی زنگا زدی گفتیم حیفس..دادیم شوما بخوری.![]()
توحید عز لجش ظرفا میزنه زمین میشکونه![]()
ذفر: گاپوزی ظرفی آبی سگما چرا شیکوندی؟؟![]()
عوضی دسد درد نکونه س؟؟؟![]()
اینم درسی عبرتی واسه اونای که به اصفانیا بگن خسیس ![]()