|
هـی رفیق زمان است که وفاداریِ تو را ثابت میکند نه زبان
|
قراره مرد رؤياهاى كدوم دخترى بشه؟!
شیخ را علاقه ای خاص به آفتابه اش بودی آنچنان که به خلا نمیرفتی مگر با آفتابه خویش!
روزی شیخ با آفتابه اش به طهارت مشغول بودی که نعره ای از آفتابه برخاستی
و در پی آن غولی از آن خارج شده
و پس از اثابت به ب*ی*ض*ه های مبارک شیخ روبروی ایشان ظاهر گردیدی!!!
شیخ پشم ریزان وی را پرسیدی :
آیا تو غول چراغ جادو بباشی؟
غول گفت : یا شیخ من غول آفتابه هستم
و تنها حاجت شیوخ برآورده کنم،پسر عمویم غول چراغ جادوست;
حال آرزویی کن تا برآورده سازم....
شیخ گفت آرزو که زیاد است برای کردن،اما مکان نیست!
پس خانه ای برایم مهیا ساز...
غول لختی نادخ به شیخ نگاهی کرد و گفت:
یا شیخ دیوث نباش،من اگر توان مکان جور کردن بداشتمی
خود در آفتابه حیات نمینمودمی!
پاسخ غول آنچنان شیخ را در خویش فرو برد
که شیخ از آرزوی خویش دست کشیدی و در پی مکانی برای غول راهی شدی
تا از آفتابه به آنجا نقل مکان کُنَدی،مبادا دیگر در آن وضعیت ظاهر گرددی...
کار است دیگر ممکن است در هنگام درآمدن از آفتابه
به مق*عد شیخ رفته و غول با*سن جادو لقب گیرد...