بخونيم به هموني كه عبدولي گفت
با رفقام داشتیم میﺭﻑتیم شمال
رفیقم نشست رو اسفالت گفت از من عکس بگیرید
من رفتم اون دست خیابون وایسادم
گفتن چکار میکنی
گفتم من بر میگردم