و نیت سرکیسه نمودن شیخ را همی کردندی ،
فلذا هر کدام یه عدد تخم مرغ برداشت و به نزد شیخ رفتند ........
مریدان
عرض کردند :ای جر دهنده خشتک ها ،
جمیعا تصمیم گرفته ایم قد قد نموده و تخمی از خود بدرکنیم ،
هر آنکس نتوانست تخمی تولید کند ، میبایست همگان را اطعامی بدهد ،
چرب و چیلی...
شیخ تا این بشنید ، بانگ برآورد : قو قو لی قو قو ، قو قو لی قو قو .....
مریدان انگشت حیرت بر معقد همی فشردند که حکمت چیست؟
شیخ دستی بر خشتک خویش کشید و گفت : بالاخره این همه مرغ که نزد بنده
آمده اند نیاز به یک خروس دارند ........
روایت شده سه نفر صف نخستین ، خشتک به خشتک آفرین تقدیم کرده و سایرین ،
از ترس دست بر ماتحت نهاده و پا مرغی از حضور شیخ جیم فنگ زدندی ....