امروز رفته بودم یه پاساژ طبقه ی اول رو گشتم سوار پله برقی شدم
که برم طبقه ی دوم وسطه راه برق رفت !
هیچی دیگه دو ساعت معطل شدم تا برسم طبقه ی دوم :|
یه روز از خواب پاشدم دیدم لامپ اتاقم روشن نمیشه
فک کردم
سوخته بعد رفتم سراغ تلوزیون دیدم اونم روشن نمیشه
گفتم وای اینم سوخت
رفتم با ماکروفر نون گرم کنم
دیدم روشن نمیشه با موبایل زنگ زدم به بابام گفتم
تمام وسایل خونه سوخته بابام گفت خاک توسرت احمق برقا رفته.
اعتراف میکنم حتی یه لحظه هم
به ذهنم نرسید
که ممکنه برق رفته باشه تازه 10دقیقه بعد گرمم شد
دیدم کولر روشن
نمیشه رفتم پنکه اوردم اونم روشن نمیشد
برچسبها: از آش روزگار چنان دهانم سوخت, که از ترس “آب یخ” را هم فوت میکنم