|
هـی رفیق زمان است که وفاداریِ تو را ثابت میکند نه زبان
|
روایت است که روزي يک موش به مق*عد یکی از مریدانِ شیخ همي دخول بکرده،
از براي خود منزل گزيدندي..!
جملگي مريدان شيون کنان و جامه دران مرید را نزده
ربِّ مکان،فخر زمان، شيخ جهان،شيخ المشايخ ببرده تا شايد او را علاجي حاصل شوندي.
شیخ سخت در بحر مکاشفه برفتی
و سپس چوبي را ز بهر کشتن موش در مقعد مرید فرو ببردي
و قصد خلاص کردن موش همي بداشتي..
به ناگه مرید را از فرو کردن چوب در مقعدش حالتي بس شيرين حاصل بگشت،
از اینرو نظري به شیخ افکندي
و با چشماني خمار،لبخندي مليح وليکن موديانه همي بزدندي و بگفت:
يا شیـــــــخ!! موش را مَکُش،همي زجرش بده..
شیخ سر مبارک را بالا آورده به دوربین خیره بشد :|
و مريدان همي آشفته گشته ،
خشتکها دريدندي و به زجر دادن يکديگر همي پرداختندي
و چوب شیخ ستاندی
و در ما*تحت همدیگر بکردی و ضجه ها و نعره ها بزدی...!!!